|
|
|
|
|
...نامه هایت را که می خواندم هیچ کس نشنید باران چشمانم را از آن شب سرد که وقتی به خودم آمدم گرمی دستت را از شانه ام برداشته و رفته بودی... اینجا که نیستی هوا تنگ است، دلم ابری، چشمانم بی قرار... نامه هایت را هر شب خوانده ام، شیطنت هایت را هر روز خندیده ام و خاطراتمان را هر شب تا صبح رؤیا کرده ام... وقتی کنارم هستی هرچه نگاهت می کنم سیر نمی شوم از وسوسه ی چشمان عاشقت... وقتی هم که نیستی عکس هایت را...
دلم می خواهد در یک روز عادی دریکی از همین پارک های خلوت آشنا روی نیمکتی که هیچ کس از روبرویش رد نمی شود نشسته باشیم وهوا هم سرد و سرد باشد آن وقت مرا در میان بازوانت پنهان کنی و من دنبال بهانه می گردم که " هوا چقدر سرد است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:38 توسط رحیم نظرزاده
|
|
کدهای جاوا اسکریپت
||