تبليغاتX
باران عشق - پنجره
کدهای جاوا اسکریپت

نشسته بودم لب پنجره و به افق نگاه می کردم. افقی که در آن تو را یافتم پرندگان باغ زندگانی این سو و آن سو می رفتند قاصدکها گاه خنده سر می دادند و گاه می گریستند که قاصدکی کنار پنجره آمد رو به رویم نشست اونو تو دستام گرفتم و با تمام وجود نوازشش کردم گفتم چی شده قاصدک چرا کنار من آمدی نکند از جانب او آمدی خنده اش آرامم کرد و دانستم که از جانب تو آمده است پرسیدم چه خبر از دوست برایم آوردی از دوستی که یک سفر پیش مهتاب داشت،دوست داشتم از مهتاب برایم بگوید اما هرچه گفتم با ناز و ادا قبول نکرد که از مهتاب برایم چیزی بگوید. جز قاصدک از از هر کی سراغ تو را می گرفتم می گفت نه بابا اون دیگه رفت تو رؤیاها دلم می خواست قاصدک چیزی از تو برایم بگه اما اون مثل همیشه این کارو نکرد دیگه دلم گرفته بود راست راستی داشت باورم می شد که تو برای همیشه توی رؤیاهام رفتی یک دفعه قاصدک زد زیر خنده فهمیدم اون هم منو سر کار گذاشته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:36  توسط رحیم نظرزاده  |