تبليغاتX
باران عشق
کدهای جاوا اسکریپت

...نامه هایت را که می خواندم هیچ کس نشنید باران چشمانم را از آن شب سرد که وقتی به خودم آمدم گرمی دستت را از شانه ام برداشته و رفته بودی...

اینجا که نیستی هوا تنگ است،

                                  دلم ابری،

                                            چشمانم بی قرار...

نامه هایت را هر شب خوانده ام،

شیطنت هایت را هر روز خندیده ام

 و خاطراتمان را هر شب تا صبح رؤیا کرده ام...

 

 وقتی کنارم هستی هرچه نگاهت می کنم سیر نمی شوم از وسوسه ی چشمان عاشقت...

 وقتی هم که نیستی عکس هایت را...  

 

                                           

 

دلم می خواهد در یک روز عادی دریکی از همین پارک های خلوت آشنا روی نیمکتی که هیچ کس از روبرویش رد نمی شود نشسته باشیم وهوا هم سرد و سرد باشد آن وقت مرا در میان بازوانت پنهان کنی و من دنبال بهانه می گردم که " هوا چقدر سرد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:38  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت

نشسته بودم لب پنجره و به افق نگاه می کردم. افقی که در آن تو را یافتم پرندگان باغ زندگانی این سو و آن سو می رفتند قاصدکها گاه خنده سر می دادند و گاه می گریستند که قاصدکی کنار پنجره آمد رو به رویم نشست اونو تو دستام گرفتم و با تمام وجود نوازشش کردم گفتم چی شده قاصدک چرا کنار من آمدی نکند از جانب او آمدی خنده اش آرامم کرد و دانستم که از جانب تو آمده است پرسیدم چه خبر از دوست برایم آوردی از دوستی که یک سفر پیش مهتاب داشت،دوست داشتم از مهتاب برایم بگوید اما هرچه گفتم با ناز و ادا قبول نکرد که از مهتاب برایم چیزی بگوید. جز قاصدک از از هر کی سراغ تو را می گرفتم می گفت نه بابا اون دیگه رفت تو رؤیاها دلم می خواست قاصدک چیزی از تو برایم بگه اما اون مثل همیشه این کارو نکرد دیگه دلم گرفته بود راست راستی داشت باورم می شد که تو برای همیشه توی رؤیاهام رفتی یک دفعه قاصدک زد زیر خنده فهمیدم اون هم منو سر کار گذاشته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:36  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني....

 

 

باز اي باران ببار
بر تمام لحظه هاي بي بهار
بر تمام لحظه هاي خشک خشک
بر تمام لحظه هاي بي قرار
باز اي باران ببار
بر تمام پيکرم موي سرم
بر تمام شعر هاي دفترم
بر تمام واژه هاي انتظار
باز اي باران ببار
بر تمام صفحه هاي زندگيم
بر طلوع اولين دلدادگيم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز اي باران ببار
غصه هاي صبح فردا را بشوي
تشنگي ها خستگي ها را بشوي
باز اي باران ببار
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:29  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت
سخن از ماندن نیست
من و تو رهگذریم
راه طولانی و پرپیچ و خم است
همه باید برویم تا افق های وسیع
تا آنجا که محبت پیداست .
ضربه به ضربه  قدم به قدم
ای مسافر راهی وجود ندارد .
راه با راه رفتن ساخته می شود .
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید
تمام چیزی که خواهید دید  علامت هایی از افرادی هستند
که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده است .
ای مسافر  راهی وجود ندارد
راه با راه رفتن ساخته می شود .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:27  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم
  .

اشكم ولي به پاي عزيزان چكيده ام
خارم؛ ولي به سايهء گل ارميده ام
با ياد رنگ و بوي تو ؛ اي نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گريبان كشيده ام
چون خاك؛ در هواي تو از پا فتاده ام
چون اشك؛در قفاي تو با سر دويده ام
من جلوه ء شباب نديدم به عمر خويش
از ديگران حديث جواني شنيده ام
موي سپيد را؛ فلكم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
اي سرو پاي بسته؛ به ازادگي مناز
ازاده من ؛ كه از همه عالم بريده ام  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:26  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت

لحظه ديدار نزديك است 

باز من ديوانه ام ، مستم 

باز ميلرزد، دلم، دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ

هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست 

و آبرويم را نريزي، دل 

اي نخورده مست 

لحظه ديدار نزديك است.

*          *           *

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:24  توسط رحیم نظرزاده  | 

کدهای جاوا اسکریپت
گفتي از عشق بگو يا كه كلامي بنويس

يا كه تفسير نما عشق چه معنا دارد ؟

گفتم از عشق چه بگويم چه توان گفتن

عشق در هر گذري جاومكاني دارد

عشق در هر نگهي نقش و نگاري دارد

عشق آيينه خوبي هاست

عشق حلال تمام غم هاست

عشق ....   .

 
هيچ کس با من در اين دنيا نبود
 هيچ کس مانند من تنها نبود
 هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت
 بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت
 هيچ کس فکر مرا باور نکرد
 خطي از شعري مرا از بر نکرد
 هيچ کس معناي آزادي نگفت
 در وجودم رد پايش را نجست
 هيچ کس آن يار دلخواهم نشد
 هيچ کس دمساز و همراهم نشد
 هيچ کس جز من چنين مجنون نبود
 در کلاس عاشقي دلخون نبود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:22  توسط رحیم نظرزاده  |